تبليغاتX
درگوشیهای مهلا
درگوشیهای مهلا

من اینجا تنهاترینم

صبح ساعت8بودقراربودساعت9 بريم آزمايشگاه بااينكه اصلادلم نميخواست ولى مجبوربودم كه بلندشم وآماده شم ساعت8:30بودكه حاضرشده بودم ومنتظربودم تافرهادبياد.ساعت10شدنيومدخوشحال بودم گفتم:شايديادش رفته وبه خاطراينم كه شده قراره آزمايشگاه دو سه روزى عقب ميوفته تودلم چقدرازخداتشكركردم به خاطرلطفش ساعت حدودا11بودكه بابام ازخواب بيدارشد گفت:مهلااومديد؟گفتم:نه بابا اصلاخواهرزادت نيومد!گفت:يعنى چى نيومد؟گفتم:چه ميدونم ميگم نيومدديگه.شادوشنگول لباساموعوض كردم بابام بلندشدوزنگ زدخونه ى عمه اينا اماكسى جواب ندادكلافه بودهى توخونه راه ميرفت.فكركنم ساعت 2يا3بودكه لباس پوشيدو رفت خونه عمه.رفت ونيمه شب بودكه برگشت،گفتم:چى شده؟گفت:چى ميخواستى بشه؟فرهادتوبيمارستانه.خودمو زدم به ناراحتى زدم وگفتم:چش شده؟گفت:هيچى دعواكرده.بعدهافهميدم كه ميخواسته بره موادبخره پرو بازى درآوورده زدنش،يه هفته اى گذشت نه مارفتيم اونجاونو اونا اومدن خونه ى ما.توى اون يه هفته هرروزبه مغازه ى سعيدنگاه ميكردم ولى هميشه بسته بودخيلى خيلى نگران ودلتنگش بودم وحتى چن بارتادم خونشون رفتم ولى جرأت نكردم حتى به درشون دست بزنم وهميشه دلشكسته برميگشتم خونه.بعدازچن وقت عمه زنگ زدوگفت كه فرداصبح زودفرهادمياددنبال مهلابگه كه آماده باشه.اون شب كلى سرنمازباخداحرف زدم ورازونيازكردم نميخواستم صبح شه صبح باچشمايى پفى وخواب آلودوباصداى دادبابام ازخواب بيدارشدم كه ميگفت:مهلابلندشو كدوم گورى كفيه مرگتو گذاشتى پاشو اون دروباز كن!يهو ازجام پريدم سردردشديدى گرفتم رفتم درو بازكردم فرهادومامانش جلوى دربودن عمه گفت:به به ساعت خواب!بعدشم فرهادگفت:زودباش ديرمون شدوقتمون ميگذره.باحالتى بى تفاوت واعصاب خوردى رفتم تو اناق لباسام روعوض كردم.رفتيم آزمايشگاه به خاطراون فرهاد بى شعورچقدر خجالت كشيدم دلم ميخواست اصلارو زمين نباشه.گفتن:يكى دوهفته ديگه جوابا حاضره.عمه گفت:فرهادجان من ديگه ميرم خونه.گفتم:منم ببرخونمون.دستمو گرفت گفت:نه ماميريم پارك. دستموكشيدم بيرون گفتم:نخيرمن نميام.عمه گفت:بيخودآدم روحرف شوهرش حرف نميزنه يكم كه بهش پروبال ميدن دوربرميداره.عمه رفت وماهم پارك. پ.ن1:سلام ببخشيدديشب سيستمم مشگل پيداكرد. پ.ن2:ممنون ازحضورهمتون. پ.ن3:بقيشو توادامه مطلب گذاشتم اينجا جانشد.
:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 6:22 توسط مهلا|


نشستم زمين باخنده ىمرموزى اومدتو ودروپشت سرش بست اومدنشست كنارم ته دلم ترسيدم خودم روكشيدم كنارآخه نعشه بودمعلوم بودقبل از اومدن،موادكشيده بود.دلم نميخواست اصلاباهاش حرف بزنم اصلانگاش نميكردم.اومديكم جلوترمنم انقدر رفتم عقب كه پشتم خوردبه گوشه ديوار گفت:مهلاازم ميترسى؟اومدجلوتر گفت:تومثلازنمى!توچشاش نگاه كردم وگفتم:من زن تونيستم!گفت:حالاميخواى كه بشى چه فرقى ميكنه بالأخره واسه خودمى!راست ميگفت من چه ميخواستم چه نميخواستم بايدزنش ميشدم واقعيت تلخ تراز اونى بودكه فكرميكردم دلم ميخواست خفش كنم وازاون خونه نكبتى فراركنم اومدجلوتردستمو گرفت وبوسيدچندشم شد خواستم دستمو ازدستش بكشم بيرون ولى انقدر محكم گرفته بودكه نتونستم گفتم:دستمو ول كن!اومدجلوترقلبم داشت ازدهنم ميومدبيرون،احساس كردم ميخواديه كارى كنه هى دستمو ناز ميكرد.تمام قدرتمو توى دستام جمع كردم هرچى زورداشتم به كارگرفتم ازخودم دورش كردم جامو عوض كردم پيش در وتهديدش كردم:اگه بخواىدست ازپاخطاكنى جيغ ميزنم همه ميريزن اينجا.گفت:خوب باشه بيابشين خانم نازك نارنجى!گفتم:نخيرهمين جاخوبه حرفى دارى بزن ندارى من ميرم.گفت:ببين مهلامن دوست دارم ميخوام زنم بشى خوشبختت كنم.گفتم:ميخواى باموادمنو خوشبخت كنى؟گفت:مهلااين چه حرفيه كه ميزنى؟موادچيه؟گفتم:تموم شهرميدونن معتادى حالابراى من اداى مظلومارو درنيار.گفت:تو تركم.گفتم:از نعشگيت معلومه.گفت:بس كن ديگه مااومديم باهم درموردآيندمون حرف بزنين.گفتم:كدوم آينده؟آينده اى كه ميخوادباتو باشه همون بهتر كه نباشه!گفت:چه بخواى چه نخواى همينه كه هست زيادى هم حرف بزنى با بابات طرفى!ديگه چيزى نگفتم فرهادبلندشدورفت ومنم بعدازچن دقيقه رفتم وقتى ازدر رفتم بيرون عمه ام كل كشيدحالم ازاين حركتش بهم خورد.آبجى بزرگش كه ازدواج كرده بودگفت:كى ميرين آزمايش؟عمه ام گفت:آزمايش نميخوادكه!آبجيش گفت:اگه آزمايش نباشه كه نميشه عقدكرد.عمه گفت:باشه حالافردايه سرميرن آزمايشگاه.قرارشدفردا صبح ساعت9بافرهادبريم آزمايشگاه...
نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 23:47 توسط مهلا|


فردا5شنبه بودروزى كه قراربودعمه زينت ودختراش وتك پسرش فرهادبيان خواستگارى.صبح بوددلم ميخواست سعيدو ببينم وبهش بگم كه فرهادمهندس نيست اصلاقرارنيست نامزدكنيم من ازش بدم مياد،اماسعيدرونديدم دلشورم بيشتر شدواى خدايعنى سعيداون چرت وپرتارو باوركرده؟اون چن روزدرسم خيلى افت تحصيل كرده بودمن كه شاگردچهارم كلاس بودم حالابه زور10ميگرفتم ديگه ازمدرسه هم حالم بهم ميخوردتنهافكرسعيدبود كه بهم آرامش ميدادكه اونم بابام مثل خيلى چيزاى ديگه ازم گرفت.دلم نميخواست عصربشه ميدونستم كه اوناميخوان بيان امازمان دست من نبودوبرعكس اونروز،خيلى زودتراز روزاى ديگه برام گذشت. عصر بودزيادتوبند چايى واينجور چيزانبودم ولى بابام خوشحال بودوهى ميگفت:مهلازودباش بجنب ديگه!دلم ميخواست سرش دادبكشم بگم من فرهادو نميخوام ولى مثل هميشه ميترسيدم.صداى زنگ اومددلم هورى ريخت يه گوشه خشكم زده بودخدايا يعنى ايناواقعيت داره؟قراره ازچاله دربيام بيفتم تو چاه؟بابام دادزد:مهلامگه كرى صداى درو نميشنوى؟چادر سرم انداختم ورفتم جلوى در،درو باز كردم حس تنفرم نسبت به عمه زينت وپسرش بيشتر شددختراش زياداهل تيكه انداختن نبودن به خاطرهمين زياداز اونابدم نميومدوقتى كه درو كامل بازكردم چه صحنه ى نفرت انگيزى جلوم بودفكركنيدتن يه اسكلت كت وشلوار كنن پيف انگاركرده بودنش توى وان ادكلن،بااون قيافه ى چندشش يه لبخند چندش آور زد حالم بهم خورد.عمه گفت:عروس خانم زيرلفظى ميخواى؟آبجياش خنديدن ولى فرهادبهشون اخم كرد همونجاخنده رولباشون خشك شدرفتم كنارگفتم:سلام.اومدن توبراشون چايى آووردم.طبق معمول شروع كردن به حرف زدن درموردمهريه وشيربهاو ازاينجورحرفا.بابام فقط نگاه ميكردوعمه حرف ميزدوبابام فقط قبول ميكرد. عمه گفت:5تاسكه خوبه داداش؟بابام گفت:خوبه بستشه ديگه مگه ميخوادچيكاركنه؟به جاى اينكه طرف منو بگيره بيشترميزدتو سرم ومنو خارميكرد واى كه اونروزاچقدر جاى خاليه مامانم رواحساس ميكردم اگه بودشايدنميذاشت بابام اين حرفاروبزنه ياشايدم اگه ميخواست حرف بزنه حسابى ميزدتش.عمه گفت:پاشوديگه عروس خانم فرهادمنتظرها!گفتم:بله؟گفت:مگه نميخوايدباهم حرف بزنيدهرچند ميدونم ازالآن جوابت مثبته!بلندشدم وبدون هيچ حرفى رفتم تو اتاق فرهادهم پشت سرم راه افتاد
نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 23:19 توسط مهلا|


خيلى اميدوارشده بودم اماتودلم يه دلهره اى بود.پيش خودم ميگفتم:يعنى ميخوادچيكاركنه؟فردابعدازظهر درخونمونو زدن بابام دادزد:هى مهلااون خراب شده روباز كن!چادر سركردم درو باز كردم يه خانوم نسبتاقد كوتاهى باچادرمشكى جلوم ديدم باتعجب گفتم:بفرماييد؟گفت:شمامهلاخانومى؟گفتم:بله بفرماييد امرتون!گفت:الحق كه انتخاب پسرم حرف نداره!تازه2هزاريم افتادكه اين مامانه سعيده رنگم پريدوهول شدم وخواستم جواب بدم كه بابام دادزد:چى شدمردى جلوى در؟كى بود؟ازطرز صحبت كردنه بابام خيلى خجالت كشيدم مامانش گفت:اجازه هست بيام تو؟زودى خودمو ازجلوش كشيدم كنارو گفتم:ببخشيداصلاحواسم نبود بفرماييدداخل! اومدداخل سلام كرد بابام تاديد يه خانوم اومده خودشو يه مقدار جمع وجور كردو گفت:مهلاخانوم نگفتى مهمون داريم برو 2تاچايى بيار.رفتم آشپزخونه وباچايى برگشتم خواستم بلندشم برم اتاق كه مامانش گفت:بشين شماهم باشى بهتره،به ناچارنشستم.اول يه مقدارى ازاطراف حرف زدن انگار كه خيلى وقت بودهم ديگرو ميشناختن اين به خاطراخلاق خيلى خوب مامانش بودبعدمامانش رفت سراصل مطلب:والله حاج آقااصلش غرض ازمزاحمت اينكه اين شازده ى مايه چن بارى اين دسته گلتون رو تو خيابون ديده وازش خوشش اومده وحالامنو فرستاده تاازشمااجازه بگيرم تايه شبى خدمتتون برسيم.بابام طورى حرف زدكه مامانش نتونه چيزى بگه،گفت:دخترمن تاچن روزديگه قراره باپسرعمش كه مهندسه ازدواج كنه.واى داشتم آتيش ميگرفتم چرادروغ ميگفت؟چراازمن چيزى نميپرسيد؟من آدم نبودم؟ مامان سعيدكه قيافش يه جورايى ناراحت گونه شده بود گفت:واقعا؟حاج آقاوالله من نميدونستم وگرنه مزاحم نميشدم،دخترم بااينكه عروس خوبى مثل تروازدست دادم ولى ايشا...كه خوشبخت بشى!صورتم روبوسيد وگفت:بااجازه من ديگه مرخص ميشم وبلندشدو رفت ومن نتونستم چيزى بگم.ازترسم هم نميتونستم به بابام چيزى بگم.خداميدونه اون شب سر جانمازچقدر گريه كردم خدارو التماس كردم تامنو ازدست فرهادخلاص كنه واون شب روهم مثل خيلى ازشباى ديگه باگريه خوابيدم... پ.ن1:سلام باعرض معذرت به خاطر ديراومدنم. پ.ن2:مدرسه هاازفرداشروع ميشه وخاطرات منم زنده!
نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 22:44 توسط مهلا|


اولش پيش خودم خيلى شادبودم ميگفتم:تموم شدديگه هم به سعيدم ميرسم هم اينكه ازشراين زندگى وفرهادخلاص ميشم ولى هرچى بيشترفكر ميكردم ته دلم بيشترخالى ميشدميدونستم حتماجواب بابام به سعيدنه چون خيلى ازخواستگاراى خوبو به خاطر فرهاد ردكرده بودپس به سعيدم نه ميگه.چقدراونروزا ازعمه زينت وپسرش فرهادحالم بهم ميخورد.به خاطراونامنو سعيدبايدخيلى سختى ميكشيدم دلم نمى يومدبهش بگم نه چون خيلى دوسش داشتم همين هم باعث شدكه تصميم بگيرم فردابهش بگم نياد،بيشترازخودم دوسش داشتم نميخواستم به خاطرخودم غرورش بشكنه وجواب رد بشنوه اون شب خيلى به خاطرش گريه كردم خيلى تاصبح.بى اختياراشكام ميريخت دلم نميخواست صبح شه ومجبوربشم يادسعيدو ازذهنم دور كنم بالاخره صبح شدبااينكه دلم نميخواست ازجام بلندشم ولى مجبوربودم بهش بگم من به دردت نميخورم...رفتم ديدم سركوچس ناراحت شدم رفتم تارسيدم ديدم خيلى خوشحاله بلندشدو گفت:سلام مهلاخانوم پس فردابعدازظهر مادرم مزاحمتون ميشه.دلهرم بيشترشد گفتم:نه تروخدااين كارو نكنيدچون صددرصد جواب پدرم منفيه خواهش ميكنم به مادرتون بگيدتشريف نيارن شماهم لطف كنيد ديگه نيايد اينجا سركوچه. همين جورى ماتش برده بودگفت: چراجوابشون منفيه؟گفتم:به خاطرپسرعمم.گفت:من شمارو به همين راحتى ازدست نميدم اينو گفت و رفت...
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 22:53 توسط مهلا|


وقتی که بهم گفت بامن ازدواج میکنید؟شوکه شده بودم.نمیدونستم چی باید بگم آخه امکان اینکه بابام قبول نکنه خیلی زیاد بود آخه من به جزفرهاد خواستگارای خوب دیگه ای داشتم اما بابام به خاطر خواهرش همه رو رد کرده بود میدونستم به خاطر عمه زینت هم که شده به سعید جواب رد میده نه میتونستم بگم آره نه میتونستم بگم نه.اگه میگفتم نه جواب دلمو چی میدادم؟اگه میگفتم آره فقط غرور سعید روخرد کرده بودم آخه میدونستم جواب بابام منفیه.

بهش گفتم:جواب بابام منفیه میخواد منو بده به پسر عمه ام.سعید پایین رونگاه کردوگقت:شما میخواین بامن ازدواج کنین یانه؟هیچی نگفتم.وقتی داشت میرفت گفت:اگه شما منو بخواین من هرجوری شده شمارو میگیرم.رفت و من تنها موندم توی کوچه.۵دیقه همین جوری داشتم جای خالیشو نگاه میکردم یهو به خودم اومدم وبه حالت دو رفتم خونه.وقتی کلید انداختم ودر رو باز کردم یه جفت کفش جلوی در دیدم رفتم تو عمه ام گفت:به به عروس گلم!باحرص گفتم:سلام.گفت:سلام به روی ماهت.زود رفتم توی اتاقم.حرصم گرفته بود که عمه ام اینجا چیکار میکنه؟وقتی داشتم لباسامو در می آووردم پیش خودم فکر میکردم:مامانم کم از دست بابام میکشیداینم هی تندتند میومدو نمک رو زخمش می پاشید وای به حال من چه مادرشوهری میخواد بشه من که بافرهاد ازدواج نمیکنم من حتما باسعید عروسی میکنم خودش گفت.

توی همین فکرا بودم که عمه ام صدا کرد:مهلا خانوم متلا من مهمونم ها نمیخوای بیای اینور دخترم دخترای قدیم!بعدآروم به بابام گفت:به مامانش کشیده.یه نیش خند زدم و پیش خودم گفتم:حالم ازت بهم میخوره بیام عروست بشم زهی خیال باطل.خلاصه اونروز تموم شد ومن بافکر کردن به حرفهای سعید خوابیدم...

پ.ن۱:سلام از اونایی که این مدت نبودم اومدن سر زدن خیلی ممنون.

پ.ن۲:این چن روز که نبودم مریض بودم.

پ.ن۳:بعضی از دوستان درمورد سعید هی سوال میپرسن اگر تحمل کنید میفهمین.دوستای گلم چن دفعه بهتون بگم ایت قضیه برای۱۰سال پیشمه برای بارسوم!

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 19:20 توسط مهلا|


سلام: تصميم گرفتم كه فردابه سعيدبگم كه خواستگاردارم نميدونم چراهمچين تصميمى گرفته بودم ولى فكرميكردم كه فقط اين كارميتونه منو نجات بده البته بگم سعيداصلاپسر بدى نبودبرعكس خيلى هم سربه زير ومودب بود بگذريم،صبح كه داشتم ميرفتم مدرسه ازدور سعيدو ديدم دل تودلم نبودنميدونستم چه جورى بهش بگم.انگاراونروزخدابامن بودچون تاسعيدمنو ديداشاره كردكه برم تويه كوچه منم ازخداخواسته رفتم بااينكه ميترسيدم ولى رفتم خلاصه اول من حرف زدم گفتم:آقاسعيدميخواستم يه چيزى بگم من نميدونم شماقصدتون ازاين اشاره هاچيه ولى ميخواستم بگم كه قراره هفته ى بعد براى من خواستگار بيادومن چه بخوام چه نخوام بايدجواب مثبت بدم.اصلامنتظرجوابش نموندم فقط تاتوان داشتم تادم مدرسه دويدم،نميدونستم جواب سعيدچيه ولى برام اين مهم بودكه حرفم رو زده بودم ونميدونستم كه چه جورى بايدجوابش رو بدونم تامدرسه تموم بشه اصلاحال نداشتم وقتى ازمدرسه اومدم بيرون ديدم مغازش بستس،حالم بدتر شدوقتى رسيدم سرخيابونمون يه صدايى از كوچه بقلى شنيدم ديدم سعيده ازخجالت سرخ شدم ولى براى فهميدن جوابش مجبوربودم برم توكوچه سلام كردم جواب دادو گفت:مهلاخانوم خانواده ى من موافقن مادرم شمارو ديده وپسنديده ولى باپدرتون مشكل داره امامن تونستم راضيش كنم بامن ازدواج ميكنيد...
نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 23:53 توسط مهلا|


سلام: ولى اون ول كن نبود هرروزصبح كه ميخواستم برم مدرسه،ميديدم سركوچه نشسته تامنو ميديد بلند ميشد ميگفت:سلام،ولى من بهش محل نميذاشتم ميگفتم اگه محل نزارم خودش خسته ميشه ميزاره ميره ولى هرروز هى مى اومد سلام ميدادو بلافاصله دنبالم راه مى افتاد من ميرفتم مدرسه اونم ميرفت مغازش. ديگه كم كم داشتم ميترسيدم ميگفتم اگه فك وفاميل ببينه چى؟ازبابام نميترسيدم چون بى غيرت تراز اين حرفابود.چن بارپيش اومده بوده كه دوستاش چه چيزايى بهم ميگفتن امااونم هيچى بهشون نميگفت منم كه عكس العمل نشون ميدادم كتكم ميزدو نميذاشت برم مدرسه همين كارش باعث شده بودكه تيكه هاى دوستاش بهم بيشتروبيشتر بشه وگريه هاى شبانه ى منم بيشتر،بعضى ازشبا ديگه نميتونستم روى بالشم بخوابم چون باباى بى غيرتم مثل ماست بود بگذريم هرچقدر بگم بازم واسه ى گفتن هست! سعيدول كن نبود.تايه روز وقتى ازمدرسه برگشتم خونه بابام گفت عمت واسه پسرش فرهادخواستگاريت كرده قراره هفته بعدانگشتربيارن.انگار نه انگاركه منى هم وجود داره حالااگه فرهادسالم بود يه چيزى ولى فرهادم معتادبودتازه دستشم كج بود اون موقع بودكه فهميدم چه بخوام چه نخوام بايد بهش جواب مثبت بدم ولى اونونميخواستم من سعيدو ميخواستم تصميم گرفتم...
نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 0:2 توسط مهلا|


سلام دوستاى عزيز: چن تانكته كه چن نفرپرسيدن: 1_اين قضيه براى 10سال پيشمه. 2_من 25سالمه. 3_درادامه ميگم به سعيدرسيدم يانه. 4_براى بار2من نميتونم هرروز بهتون سربزنم هفته اى فقط يه باربعداميگم چرا. صبح كه داشتم ميرفتم مدرسه توراه سعيدو ديدم خيلى شوكه شدم سعيدتومحله ماچيكارميكرد؟مدرسه كجا اينجاكجا؟سرتونو دردنيارم.رسيدم مدرسه تاواردشدم پريسايكى ازدوستام كه خونشون چن كوچه پايين تر ازمابوددويد طرفم گفت: كجايى دختر ازصبح زود منتظرت بودم!ديشب سعيدينااسباب كشى كردن كوچه ما!گفتم:جدى؟گفتم تومحله ماچيكارميكنه ها؟ يه چيزايى حس كرده بودم ولى اونروز وقتى داشتم برميگشتم خونه توى يكى ازكوچه سعيديهو جلوم ظاهرشد داشتم ازترس سكته ميكردم آخه توكوچه منواون تنهابوديم گفت:مهلاخانوم دوست دارم.ازتعجب شاخ درآووردم اسممو ازكجاميدونست؟ازترس تاخونه دويدم،ولى...
نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 19:48 توسط مهلا|


سلام دوستاى گلم ممنون ازهمه ى مهربونياتون.ببخشيد من درهفته فقط يه بارميتونم بهتون سربزنم ولى سعى ميكنم هرروزبنويسم.من بانوشتن آروم ميشم ولى اميدوارم نوشته هام شماها رواذيت نكنه اگه اينطورباشه ديگه نمينويسم. _____________________ ادامه... من سعيدو خيلى دوس داشتم فكرميكردم بدون اون ميميرم وواقعيت هم داشت.وقتى كه ازبابام سراون قضيه كتك خوردم 2يا3روز(دقيق يادم نيست)نذاشت برم مدرسه ومن توى اون چن روز نتونستم سعيدو ببينم وتازه اون موقع بهم ثابت شد كه بدون اون ميميرم. بعدازاون چن روز وقتى كه رفتم مدرسه خيلى خوشحال شدم ولى خوشحاليم زيادطول نكشيدچون وقتى رسيدم دم مدرسه ديدم مغازش بستس پيش خودم گفتم فعلازوده بعدازظهر ديگه حتمابازه. سركلاس فقط فكرم پيش سعيدبود هى ميگفتم يعنى چرامغازش بستس؟ووقتى كه معلمم صدام كردازفكرش اومدم بيرون وچون نتونستم به سوال معلم جواب بدم اون زنگ ازكلاس اخراج شدم.بالاخره مدرسه تموم شدخيلى سريع وسايلمو جمع كردم ورفتم سمت در مدرسه ولى بازم خوشحاليم ازبين رفت چون مغازه هنوز بازنشده بودخيلى كسل وناراحت برگشتم خونه وبه كاراى هميشگى مشغول شدم. تاچن روز مغازه بسته بود تايه روز صبح كه...
نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 17:24 توسط مهلا|



مطالب پيشين
» من11
» من10
» من9
» من8
» من7
» من6
» من5
» من4
» من3
» من2

Design By : Pars Skin