من اینجا تنهاترینم
بهش گفتم:جواب بابام منفیه میخواد منو بده به پسر عمه ام.سعید پایین رونگاه کردوگقت:شما میخواین بامن ازدواج کنین یانه؟هیچی نگفتم.وقتی داشت میرفت گفت:اگه شما منو بخواین من هرجوری شده شمارو میگیرم.رفت و من تنها موندم توی کوچه.۵دیقه همین جوری داشتم جای خالیشو نگاه میکردم یهو به خودم اومدم وبه حالت دو رفتم خونه.وقتی کلید انداختم ودر رو باز کردم یه جفت کفش جلوی در دیدم رفتم تو عمه ام گفت:به به عروس گلم!باحرص گفتم:سلام.گفت:سلام به روی ماهت.زود رفتم توی اتاقم.حرصم گرفته بود که عمه ام اینجا چیکار میکنه؟وقتی داشتم لباسامو در می آووردم پیش خودم فکر میکردم:مامانم کم از دست بابام میکشیداینم هی تندتند میومدو نمک رو زخمش می پاشید وای به حال من چه مادرشوهری میخواد بشه من که بافرهاد ازدواج نمیکنم من حتما باسعید عروسی میکنم خودش گفت. توی همین فکرا بودم که عمه ام صدا کرد:مهلا خانوم متلا من مهمونم ها نمیخوای بیای اینور دخترم دخترای قدیم!بعدآروم به بابام گفت:به مامانش کشیده.یه نیش خند زدم و پیش خودم گفتم:حالم ازت بهم میخوره بیام عروست بشم زهی خیال باطل.خلاصه اونروز تموم شد ومن بافکر کردن به حرفهای سعید خوابیدم... پ.ن۱:سلام از اونایی که این مدت نبودم اومدن سر زدن خیلی ممنون. پ.ن۲:این چن روز که نبودم مریض بودم. پ.ن۳:بعضی از دوستان درمورد سعید هی سوال میپرسن اگر تحمل کنید میفهمین.دوستای گلم چن دفعه بهتون بگم ایت قضیه برای۱۰سال پیشمه برای بارسوم!
:ادامه مطلب:
| Design By : Pars Skin |

